عماد الدين حسن بن علي الطبري

174

مناقب الطاهرين ( فارسي )

كردند كه يك‌دست شوند تا محمّد و اصحاب را مستأصل كنند . رسول ( ص ) نيز با سه هزار مرد از مدينه بيرون آمد و پيش سلع فرود آمد . و سلع كوهى است و آن پس پشت وى بود . و خندق بكندند به اشارت سلمان فارسى رضى اللّه عنه كه با رسول گفته بود كه : يا رسول اللّه ، عادت ولايت ما چنان است كه حفظ بلاد را خندقها بكنند حوالى شهرها تا حايل باشد و مانع از هجوم دشمن . رسول ( ص ) فرمود : راى صواب است . بفرمود كه خندق بكندند . ابو سفيان با ده هزار مرد بيامد و به كنار وادى فرود آمد . و غطفان بيامدند و نزديك احد فرود آمدند با خلقى عظيم . و رسول ( صلعم ) زنان و عيالان را با حصن فرستاد كه آنجا بود . و حيىّ بن اخطب النضرى بيامد به حصن كعب بن اسيد القرطى - و ميان كعب و رسول عهدى بود و صلحى تمام داشت - و گفت با كعب كه : در بگشاى تا عيال را در اينجا ساكن گردانم . كعب گفت كه : نه . با محمّد صلح كردم و عهد بستم . و او مردى نيكو سيرت و نيك عهد و با وقار و سكون است . و من خلاف وفاى وى به هيچ وجه نكنم . قبول نمىكرد ؛ تا به آخر گفت : تو در نمىگشايى تا زنان ما نان شما نخورند ! كعب از خجالت اين سخن ، در بگشود . حيىّ در آنجا رفت و وسوسه مىكرد و مىگفت تا وى را مطيع خويش كرد ؛ تا به حدّى كه گفت : تو را تصوّر آن است كه محمّد بعد از اين باشد يا تبع وى ؟ ! جملهء قبايل عرب با اهل كتاب بر وى جمع آمدند و سوگند خوردند كه بازنگردند تا وى را با اصحاب نكشند . عاقبت كعب عهد رسول ( ص ) بشكست و در عهد حيىّ رفت . رسول ( ص ) سعد بن معاذ را كه سيّد اوس بود و سعد بن عباده را كه سيّد خزرج بود و عبد اللّه بن رواحه را و خوّات بن جبير را گفت بروند و بنگرند